با تشكر از پاسخ شما اقای دكتر همسر من دامپزشك است .حتما مارا به خاطر می اورید .بعدالظهری كه از زنجان خدمت رسیدیم و برق مطب قطع شده بود .من برای همسرم هركاری كه میتوانستم انجام دادم .۳ماه تمام با بچه ام دور از او در منزل پدرم ماندم میخواستم جدا شوم اما به خاطر بچه وعلاقه ای كه به همسرم داشتم دوباره علارقم مخالفت شدید خانواده وقتی دیدم ترك كرده برگشتم.همه شرایط محیطی سالم كه لازم بود ایجاد كردم .مدام تكرار میكند كه خانواده تو باعث اعتیاد من شدند من از انها انتقام این ۳ماهی كه ترا ازمن دور كردند خواهم گرفت.بسیار كینه توز است هفته گذشته به طور ناگهانی پس از بیدار شدن از خواب ۱۷ساعته بسیار عصبی مرا كتك زد .به این دلیل كه به دیدن برادرم رفته بودم.درحال حاضر وضعیت روحی بسیار بدی دارم دیگر از كمك كردن به او خسته شدم احساس حقارت میكنم مضافا اینكه مدام به پدرم توهین میكند.در حالی كه اصلا با خانواده من رفت امدی ندارد وو مدت هاست انها را ندیده.میگوید حق نداری بچه را انجا ببری.هرروز نالتركسون ۵۰میخورد گاهی هم حل كرده .زندگی برایم همچون جهنم است دیگر توان مبارزه ندارم .سیتالوپرام مصرف میكنم اما حالم بهتر نمیشود تصمیم به جدایی دارم.لطفا مرا راهنمایی بفرمایید .
سلام مجدد
بله كاملا یادم آمد و حتما ناراحتی روانپزشكی او عود نموده است و دقیقا نیاز به كمك شما در همین زمان دارد و حرف هایی كه می زند بی پایه و به دلیل بیماری وی است نباید با آنها مقابله كرد و موضع گرفت بلكه باید او را با مهربانی به سمت درمان مجدد هدایت كرد. یادتان باشد كه افسردگی همسر شما بیماری مزمنی است كه نیاز به درمان طولانی مدت دارد و ممكن است عود كند و در صورت پذیرش نوع بیماری می توان بر آن مسلط شد و زندگی را به خوبی ادامه داد.
منتظر دیدار شما و همسر و دخترتان هستم.
دكتر وهداد ورزقانی
روانپزشك
۵/۳/۸۷